کلبه ی خزان |
کلبه ی خزان |
سلام...
گفتم سلام چرا جواب نمیدی؟ آره از دستم دلخوری ولی تا کی؟!!!!! فکر میکردم اونقدر بخشنده باشی که منو ببخشی ولی نه مثل اینکه باز هم مثل همیشه اشتباه میکنم.... می دونی که هنوز هم با تمام وجودم میخوامت. میدونی مگه نه؟؟؟؟؟ایرادی نداره من هم خدایی دارم... ولی نه خدا هم با من قهر کرده چون به هیچ کدوم از سوالام جواب نمیده....نمیدونم دیگه چیکار کنم...سراغ کی برم.... وقتی بودی هر وقت که احساس تنهایی می کردم به آغوش گرمت پناه می اوردم.... اما... اما... حالا سرم رو رو شونه های کی بذارم و باهاش درد و دل کنم.... با کی حرف بزنم و آروم بگیرم؟؟؟ از روزی که رفتی اونقدر تنها شدم که دارم تو این تنهایی هام می سوزم وآب میشم ... ولی خوب چاره ای نیست باید بسوزم و بسازم.... عزیزم تو که میدونی واسه بدست آوردنت حتی حاضرم جونم رو فدا کنم ولی نمیدونم چرا عشق پاک منو قبول نداری؟؟؟
من دیگه از خستگیهام خسته شدم....................... خيلي سخته عاشق كسي بشي اما اون حتي ندونه دردتو از چشات نخونه قصه غمو علت لرزش دست سردتو خيلي سخته زندگيت فنا بشه واسه ديدن يه لبخند رو لباش واسه گفتن از اميد و آرزو تو سياهي غم انگيز شباش من نيومدم بگم عاشقتم چون از اين حرفا پر گوش همه اشتباهه كه مي گن گريه ي مرد روي زخماي تنش يه مرهمه من نيومدم بگم تو هم بيا مثه قصه ها بريم از اين ديار يا كه خيلي مهربون يه مدتي واسه من اداي عشقو در بيار تو مي خواي برنده باشي مي دونم به همه مي گم ببازن جلو پات هر چي اسپند به آتيش مي كشم تا كه چشمت نزنن بشن فدات تو مي خواي پرنده باشي مي دونم يه نفس هواي خوشبختي مي خواي خودم آسمون هفتمت مي شم تو فقط بگو ، بگو باهام مي ياي +نوشته شده درسه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:24 توسط مهدی و سارا | سادگی مرا ببخش که خویش را تو خوانده ام
برای برگشتن تو به انتظار مانده ام سادگی مرا ببخش که دلخوش از تو بوده ام تو را به انگشتر شعر مثل نگین نشانده ام به من نخند و گریه کن چرا که جز نیاز تو هرچه نیاز بود و هست از در خانه رانده ام اگر به کوتاهی خواب،خواب مرا سایه شدی به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام گلوی فریاد مرا سکوت دعوت تو بود ولی من این سکوت را به قصه ها رسانده ام دوباره از صداقتم دامی برای من نساز از ابتدا تو را در این قمار خوانده ام گناه از تو بود و من نیازمند بخششت چرا که من در ابتدا تو را زخود نرانده ام گناهکار هر که بود، کیفر آن مال من است به جرم آن داغ عطش بر لب خود نشانده ام +نوشته شده درشنبه پنجم اسفند 1385ساعت 2:28 توسط مهدی و سارا | می دانم +نوشته شده درچهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 0:55 توسط مهدی و سارا | زیر باران +نوشته شده درسه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 15:22 توسط مهدی و سارا | در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم هزار بادیه سهلست با وجود تو رفتن و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باش +نوشته شده دردوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 0:38 توسط مهدی و سارا |
کودکيهايم اتاقی ساده بود
+نوشته شده درجمعه ششم بهمن 1385ساعت 16:44 توسط مهدی و سارا |
+نوشته شده درشنبه سی ام دی 1385ساعت 22:28 توسط مهدی و سارا | اما درست درست كه فكر مي كنم طلوع روز 20 سال و
چهار ماه و 23 روزگيم بود
كه سر برداشتم و ديدم كه همه چيز تموم شده ديگه آرزويي برام نمونده آخه مي دونستم و بهش ايمان داشتم كه وقي آدمها آرزوهاشون تموم مي شه مي ميرن ديگه هيچ عشقي نبود و فضا پر بود از نگاه ، نگاهي بي عشق نگاهي بي اميد و نگاهي بي آرزو به كجا بازم نمي دونم،شايد به همه چيز به هر چيزي كه مي ديدم يا كه حس مي كردم نگاه من به امتداد خط بي انتهاي چه خيره مانده بود من مي رفتم بي هدف مي گريستم بي عشق مي نگريستم بي اميد و مي رفتم و مي رفتم و مي رفتم بي تو و به ياد مي آوردم و از ياد مي بردم و فكر مي كردم بي هيچ اميد و آرزو و عشقي و به قول پناهي همه چي از ياد آدم مي ره ، مگه يادش كه هميشه يادشه و به هيچ چيز جز مرگ نمي رسيدم و شايد باقي همه مرگ بود و همه مرگ و من همه چيز را در فشار دهليز مرگ از ياد بردم و ديگر هيچ نمي خواهم و كسي نيست كه در اين لحظات به وداع من با جسمم بنگرد و اشكم را دريابد و مرا در آغوش گيرد و دلداريم دهد اينجا سرد است اينجا سكوت است و تنها سكوت و من مي ترسم كه تنها بمانم مرا ببريد به هر كجا كه مي خواهيد و دفنم كنيد به هر ديار آشنا يا غريبي ، روز باشد يا شب چه فرق مي كند ، اما طلوع نباشد كه از طلوعي خاطره مرگ باري به ياد دارم من از مرگ ٌمردم مرا ديگر بار نكشيد و شما كه پس از من مي مانيد و عشق مي ورزيد و خود عشق مي شويد بدانيد كه عنكبوت در سينه پر عشق من تار تنيده است كفتار از دستان پر عشق ديروز من امشب شام خورده است و من بي هيچ اعتراضي تنها نظاره گرم و آخرين جمله را گه گاه به ياد مي آورم "كه به بخت اگر باور داشته باشيم ، هم امروز يا هم امشب خوشبختي فرار مي رسد ، تو را و مرا" تو برايم خواندي خوب به ياد دارم و من از مرگ خشنودم كه رهي جز به ره تو نبود ![]() +نوشته شده درشنبه سی ام دی 1385ساعت 20:9 توسط مهدی و سارا | وقتی چشمت پاییز میشه
باغ دلت، گلریز میشه تصویر غم، میشینه تو چشم سیاهت وقتی چشات لبریز میشه اشکای تو، آویز میشه دونه دونه، میچیکه از چشم سیاهت نمی دونی، دل آدما رو چه میشکونی خودت بهتر از هرکی میدونی که بارون پاییز می سوزونه ،دل آدما رو میخوای بری حرفی نداری اشکات دارن جر میکشن رفتن همیشه پر غمه چشمات دارن داد میزنن آی نمیدونی، دل آدمارو چه میشکونی خودت بهتر از هر کی میدونی که بارون پاییز می سوزونه، دل آدما رو وقتی چشات لبریز میشه اشکای تو، آویز میشه دونه دونه، میچیکه از چشم سیاهت نمی دونی، دل آدما رو چه میشکونی خودت بهتر از هرکی میدونی که بارون پاییز می سوزونه ،دل آدما رو میخوای بری حرفی نداری اشکات دارن جر میکشن رفتن همیشه پر غمه چشمات دارن داد میزنن آی نمیدونی، دل آدمارو چه میشکونی خودت بهتر از هر کی میدونی که بارون پاییز می سوزونه، دل آدما رو آی نمی دونی دل آدما رو چه میشکونی خودت بهتر از هر کی میدونی که بارون پاییز می سوزونه دل آدما رو .
.
.
.
.
شادمهر عقيلى +نوشته شده درجمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 23:57 توسط مهدی و سارا | اشکاتو پاک کن شاپرک بخدا شب تموم ميشه +نوشته شده درجمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 22:57 توسط مهدی و سارا | |
پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 طراح قالب محمد يعقوبي پشتيباني بلاگــــفا.كـام RSS |